پنجشنبه 25 تیر1388
گشته ام وارد بر این دنیا با میل چه کس؟
بسته است در بند این دنیا پایم را چه کس؟
گشته است قلبم از این جبر همچو هسر
کی رسد روزی که برکنم پا و کشم پر از قفس؟
سلام
خیلی خواستم که بیام ولی نشد وهمچنین خیلی خواستم که نیام ولی بازم نشد.
به هر حال اینجوری بود که دیر شد.
حرفهای زیادی دارم ولی هر چه خواستم بنویسم انگاری باز یه جبری نگذاشت وسر انجام تمامش این دو
بیت شد که البته گویای همه چیز هست و خود ناچیز .
و بازهم این وجود سرد حضور گرمتون رو می طلبد.
یاهو.
جمعه 16 اسفند1387
با یاد دل آسای یکتا
باز می نویسم و از میان مرزهای خاطرتان پیش میایم تامبادا در فراسوی ایام یادم کهنه شود و به دست
باد فراموشی سپرده شوم.
می نویسم تا باز ردی از خویش در گوشه ای از خطه خاطرتان بر جای گذارم.
می نویسم تا فرونشانم فریاد سکوت را.
می نویسم تا رها شوم از شر اغواگر حتی اگر باز هم در قمار زندگی کوتاه ترین ساقه از آن من باشد.
می نویسم که تنها کتابت دلاویز جان است در این ایام.
می نویسم با امید
امید به آنکه بازهم حضورت قرین دل گردد.
و باز می نویسم....
سلام!!!....
جمعه 17 آبان1387
شهر دل
شهریست که بر فرازش سدیست. سدی که می فشارد شانه هایش را
سنگینی اشکهای انباشته سدی به وسعت بغض وبه سختی غرور.
شهریست
شهری مملو از مردمان سکوت .
شهری که این روزها تنها جای پای خاطرات تن پوش خیابانهایش هست
وحدیث جدایی در گوش کوچه پس کوچه هایش زمزمه میشود.
نصب شده بر سردر خانه هایش معرقی از طرح دلبستگی ها.
سر بر دل سیاه در میکوبند کوبه هایش وشیون از صماء این در دارند.
شهر در حسرت سرمستی آهوست.
اما در این غروب سرد حضورش.
چشمان این غریب نظاره گر از ره رسیدن دسته ,دسته کلاغهاست.
کلاغهایی به سیاهی اندوه که تک تک بر شاخه های عریان درخت
آرزوها می نشینند.
و قیل و قالشان حاکی رنج است.
در این غروب وسعت بغض خرد ,سختی غرور نرم وسیلی از اشک روان است.
وتنها لبخندی خیس غرق در هزاران معنا بر چهره ی این غریب قصه پرداز باقیست.
که خود راز صمدیت این شهر است.
پنجشنبه 3 مرداد1387
طلعت یار
دوچشم میگون خیره به یک طاق
یه طاق تاریک پر از شراره
این طاق تاریک به وسعت شب پر از ستاره
در این شب گرم به زیر این طاق
خیره به آن نور خیره به مهتاب
دراین خیال است کین گوهرناب
درسینه شب بهر چه تابد؟
نورش که بیند؟
رازش که داند؟
جزء جمع عشاق قدرش که داند؟
عشاق بیدار
هریک از آنان با چشم خسته
به رنگ میگون
خیره به آن ماه
با دلی محزون
در آرزوی دیدار آن یار
....... خیره به آن طاق .... دل داده به مهتاب..........
آنان که خوابند در این شب گرم .
در این شب یاد
درشب عشاق
عاری از این گنج
این گنج پنهان درسینه ی گرم
غافل از هر یاد,هر یاد زیبا
اما در این شب درزیر این طاق
پر از ستاره با نور مهتاب
باذهن خسته با دلی بی تاب
در باغ رضوان.
سلام .
سلامی به گرمی حضور شما دوستان.
برگ سبزیست ........بی ادعا تقدیم به یاران همدل.
خوشحالم از اینکه تونستم پیله سکوت رابشکافم و در آستانه سخن بنشینم.
باز گرمای حضورتون رو می طلبد این وجود سرد.
یاهو
جمعه 31 خرداد1387
کیفیت,کمیت
وجود فقط یه پنجره رو به روشنایی میارزه به کل وسعت, سختی وسردی دیوار.
وجود یه درب باز فقط یه درب میارزه به کل دربهای بسته پیش روت.
وجود یه راه درست میارزه به کل بی راهه های روبروت.
دیدن یه لبخند پر از مهر مادر میارزه به کل بی مهریهای این دنیا و اخم آدمهاش.
لمس لحظه ای از محبت پدر که همواره درپشت نگاه پر غرورش پنهان است میارزه به تمام
نگاههای بیگانه ودروغین این دنیا.
عبور نسیمی کوچک از خاطرات ویاداورشدن یاد یک دوست از دیاری آشنا میارزه به هجوم همه ی
دلتنگیهات توی غربت.
خوندن چند خط دل نوشته از یه آشنا میارزه به تلخی خط به خط نوشته هایی که ازنگاه غریبه ها
در اوج غربت میخونی.
حضور یک یار همدل توی زندگی میارزه به یه خربار یار همزبون .یاران همزبونی که تمام
ادعای معرفت و حضورشون مثل یه حباب روی آب هستش.
وجود یک نگاه ساده, پاک وسرشار از صداقت میارزه به تمام نگاههای رنگارنگ و پراز ریا.
شنیدن یه جمله ی ساده, تلخ ولی همرنگ باحقیقت میارزه به تمام دروغها ی رنگارنگ, شیرین ونامحدود.
و........
ودر نهایت خوندن چند کامنت ,هرچند کوتاه ولی زیبا از چند دوست میارزه به تمام نامردمیهایی
که از صبح تا شب دیدم و طعمش روچشیدم.
خوندن چند خط نوشته کوتاه از دوستهایی که گرچه تعدادشون اندک هست وگهگاهی می نویسن ولی کیفیت
حضورشون به این کمیت میارزه.
وچه خوب میشه اگه همیشه و درتمام شرایط ملاک رو کیفیت قرار بدیم نه کمیت.
یاهو
یکشنبه 5 خرداد1387
ای کاش
کاش آشکار می شد این راز نهان در دل شب
کاش می شکافت دل واژه را معنا
کاش دلم با اسرار دلش آگاه بود
کاش التهاب این ایامش را آرامی بود
کاش می سرود شعر آشنایی با آهنگ دلم
کاش می خواند حدیث آرزومندی خویش از کتاب خاطرم
کاش می شکست سکوت را
کاش می سرود,سرود را
کاش سرود آشنایی را
کاش باز سر, سپرده می شد
کاش باز دل, آشفته می شد.
ای کاش کمی آشناتر می شد.

